عشق رسیدن نیست

نه بوسیدن هم

نه خیره به چشمان هم شدن.

به گمان من

عشق این است ،

جهشی از من تا تو

از تو تا من

طغیان می کند

بر روی مرزی ملتهب

بی نقشه بی تفکر بی نشان

لبانش هیاهوی واژه هاست

پرتلاطم ، آهنگین

سرود خوان معجزه ایست از بلوغ.

بی امان ، بی تردید

اندازه می کند

زمان را ،ثانیه را ، دقیقه را

به بازی می گیرد تقدیر را

در هم می کوبد

بی تاب و بی قرار

بی واهمه عریان می کند غرور را

در خواب نمی رود

می شمارد

دانه دانه قطره ها ی باران را

رسوخ می کند در روح

فاصله ، قانون، جدایی نمی شناسد

تصویر می سازد پی در پی

رنگ می زند جنون را

عمیق و گسترده

جای پای می گذارد در دل.

بی پایه ، بی دلیل

شیون می کند

هر شب نیازش

غوطه خوردن است در اشک

آری عشق این است

باشی یا نباشی

جزء تو نمی بیند

می رود ، می آید

خسته نیست

خون می خورد

درد می کشد

آواز می خواند

نمی نشیند هرگز

برای نشستن نیست.

بی سکون آغاز می کند

جریان دارد حرکت می کند

نه از شبی تا صبح

نه از روزی تا سال

از دمی تا خاک

نقش می بندد با تو

تا مرگ تا خواب تا ابد.

آری عشق این است

قدیسه ایست بی حجاب

با تو محرم می شود

با تو می خوابد

با تو بیدار است

رهایت نمی کند

می ماند

وفادار و صمیمی

این رسم اوست

در تارو پود تو نقش می سازد

از رنگ خویش

نه برای هر کس

نه برای هر دل

و

عشق این است