غمگین مشو عزیز دلم

مثل هوا کنار تو ام

نه جای کسی را تنگ می کنم

نه کسی مرا می بیند

نه صدایم را می شنود

دوری مکن

تو نخواهی بود

من اگر نباشم.

                   محمد شمس

                              در چارراه رنگ بازیها

زیباترین رنگها سبز است.

باغ بهاران  صبح بیداران

ارامش و شرم سکوت شسته صحرا

اندیشه معصوم گلها

                      در بهاران

                               در شب باران.

زیبا ترین رنگها سبز است.

وقتی که من سوی تو می ایم

از ارتفاع لحظه های شوق

یا ژرفنای تلخ و تار صبر

در پیچ و خمهای خیابانهای غرق ازدحام اهن وپولاد

زیبا ترین رنگها سبز است.

در چارراه رنگ بازیها

وقتی که من سوی تو می ایم

زیباترین رنگها سبز است

پیغمبر دیدار

با وحی و الهام سعادت یار

بخت بلند و طالع بیدار.

                                        شفیعی

عشق رسیدن نیست

نه بوسیدن هم

نه خیره به چشمان هم شدن.

به گمان من

عشق این است ،

جهشی از من تا تو

از تو تا من

طغیان می کند

بر روی مرزی ملتهب

بی نقشه بی تفکر بی نشان

لبانش هیاهوی واژه هاست

پرتلاطم ، آهنگین

سرود خوان معجزه ایست از بلوغ.

بی امان ، بی تردید

اندازه می کند

زمان را ،ثانیه را ، دقیقه را

به بازی می گیرد تقدیر را

در هم می کوبد

بی تاب و بی قرار

بی واهمه عریان می کند غرور را

در خواب نمی رود

می شمارد

دانه دانه قطره ها ی باران را

رسوخ می کند در روح

فاصله ، قانون، جدایی نمی شناسد

تصویر می سازد پی در پی

رنگ می زند جنون را

عمیق و گسترده

جای پای می گذارد در دل.

بی پایه ، بی دلیل

شیون می کند

هر شب نیازش

غوطه خوردن است در اشک

آری عشق این است

باشی یا نباشی

جزء تو نمی بیند

می رود ، می آید

خسته نیست

خون می خورد

درد می کشد

آواز می خواند

نمی نشیند هرگز

برای نشستن نیست.

بی سکون آغاز می کند

جریان دارد حرکت می کند

نه از شبی تا صبح

نه از روزی تا سال

از دمی تا خاک

نقش می بندد با تو

تا مرگ تا خواب تا ابد.

آری عشق این است

قدیسه ایست بی حجاب

با تو محرم می شود

با تو می خوابد

با تو بیدار است

رهایت نمی کند

می ماند

وفادار و صمیمی

این رسم اوست

در تارو پود تو نقش می سازد

از رنگ خویش

نه برای هر کس

نه برای هر دل

و

عشق این است